فقط به خاطر او !!!

شروع موضوع توسط ebadi ‏16/03/2012 در انجمن جوانان

  1.  

    ebadi کاربر جدید کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/03/2012
    ارسال ها:
    76
    تشکر شده:
    138
    امتیاز:
    0
    میمیرم برات، قوربونت برم، فدات بشم، بی تو هرگز و....

    اینها کلماتیه که خیلی هامون اوایل زندگی می زنیم و بعدش دیگه کم رنگ و بی رنگ میشه و دیگه تو زندگی گم میشه!

    تا حالا برا شما پیش نیومده؟

    یا حداقل تو دورو بریاتون ندیدین؟

    یه آقایی که ادعا میکرد یه لحظه بدون خانومش نمیتونه نفس بکشه و پول شارژ تلفنش اونو کلافه کرده بود!

    حالا حتی حوصله سلام کردن و خسته نباشید به خانم خونه رو هم نداره!

    شاید بپرسی خب که چی؟! چی میخوای بگی؟ یعنی این حرفا رو نگیم و همه این حرفا فیلم واداس؟!

    -: نه نمی خوام بگم گفته نشه 2و 3 دارم ومیمیرم برات و ...

    حرفم اینه که: دلیل کم شدن عشق ها کم بودن ارتفاع عشقهاست!

    وقتی میگم فقط به خاطر تو! انتظار دارم این عشق چقدر دوام داشته باشه؟

    میخوام بگم بیایم ارتفاع عشق رو تا بی نهایت کشش بدیم تا جاودون بمونه!

    میخوام بگم دوست دارم به خاطر او، می میرم برات به خاطر او!

    فقط به خاطر او! فقط به خاطر او![​IMG]

    چون او همیشگیه! عشق من و تو هم همیشگی میمونه هیچ موقع هم نه کم میشه ونه سرد! بلکه هر روز بیشتر عمیق تر میشه!

    اینطور نیس؟
     

    فایل های ضمیمه:

    مهرانه از این پست تشکر کرده است.
    #1
  2.  

    tiyam کاربر تازه وارد کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/03/2012
    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    27
    امتیاز:
    0
    البته این مطلبی که فرمودید فقط در رابطه با آقایون نیست وخانمها هم از این قانون مستثنی نیستند.به نظرم چیزی که باعث میشه عشقها موندگارتر بشه (بعد از ازدواج)انگیزه ی عشق وازدواجه.

    خیلی ها به ازدواج به عنوان یه اتفاق ساده نگاه می کنند که فقط قراره در پناه اون ازدواج به نیازهاشون پاسخ داده بشه حالا شاید نگاه آقایون نیاز جنسی ونگاه خانومها نیاز عاطفی

    اما اگر انگیزه ی ازدواج برای زن ومرد به تعبیر قرآن لتسکنوا الیها باشه اون موقع نگرش زن ومرد به ازدواج تغییر میکنه وصد البته عشقشون پایدارتر وبه قول شما ارتفاع عشقشون بیشتر میشه.

    پس هر چه انگیزه ی ازدواج آسمونی تر باشه عشق بعد از ازدواج هم آسمونی تره.
     
    مدیر سایت, مهرانه و ebadi از این پست تشکر کرده اند.
    #2
  3.  

    ebadi کاربر جدید کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/03/2012
    ارسال ها:
    76
    تشکر شده:
    138
    امتیاز:
    0
    آره منم قبول دارم که اختصاص به آقایون نداره چون یک قانون کلیه.

    اما نکته ای که میخام اضافه کنم اینه که:

    چون هر چیز با ارزش، بدل زیاد داره باید دو تا نکته رو بهش بیشتر توجه کنیم واون اینکه:

    اولا ملاک و معیار عشق حقیقی رو بدونیم تا بتونیم عشقای تقلبی ها رو تشخیص بدیم

    که اگه خواستی دربارش می تونیم بیشتر حرف بزنیم


    بعدش هم اونقدر
    سرمایه و پس انداز ایمان داشته باشیم که تو عمل کم نیاریم.
     
    مدیر سایت و مهرانه از این پست تشکر کرده اند.
    #3
  4.  

    tiyam کاربر تازه وارد کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/03/2012
    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    27
    امتیاز:
    0
    به نظرتون ملاک ومعیار عشق حقیقی چیه؟

    میشه فاکتورهای عشق حقیقی را ارائه بدید؟

    البته قبلش یه تعریف جامع از عشق حقیقی داشته باشید
     
    مهرانه از این پست تشکر کرده است.
    #4
  5.  

    ebadi کاربر جدید کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏15/03/2012
    ارسال ها:
    76
    تشکر شده:
    138
    امتیاز:
    0
    اكسير محبت

    اكسير محبت

    تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كشش ليلى برد‏

    علاقه به شخص يا شئ وقتى كه به اوج شدت برسد

    به طورى كه وجود انسان را مسخر كند
    و حاكم مطلق وجود او گردد «عشق» ناميده مى‏شود. (1)

    عشق، اوج علاقه و احساسات است. و دو نوع كاملًا مختلف است.

    آنچه از آثار نيك گفته شد مربوط به يك نوع آن است

    و اما نوع ديگر آن كاملًا آثار مخرّب و مخالف دارد.

    احساسات انسان انواع و مراتب دارد

    برخى از آنها از مقوله شهوت و مخصوصاً شهوت جنسى است

    و از وجوه مشترك انسان و ساير حيوانات است،

    با اين تفاوت كه در انسان به علت خاصى،

    اوج و غليان زايد الوصفى مى‏گيرد

    و بدين جهت نام «عشق» به آن مى‏دهند

    و در حيوان هرگز به اين صورت در نمى‏آيد.

    ولى به هر حال از لحاظ حقيقت و ماهيت،

    جز طغيان و فوران و طوفان شهوت چيزى نيست

    و از مبادى جنسى سرچشمه مى‏گيرد و به همان جا خاتمه مى‏يابد.

    انسان نوعى ديگر احساسات دارد كه از لحاظ حقيقت و ماهيت با شهوت مغاير است.
    بهتر است نام آن را
    «عاطفه» و يا به تعبير قرآن «مودّت» و «رحمت» بگذاريم.

    اين نوع از عشق است كه پايدار است و با وصال تيزتر و تندتر مى‏شود

    برخلاف نوع اول كه ناپايدار است و وصال مدفن آن به شمار مى‏آيد.

    حتى عشقهاى شهوانى ممكن است سودمند واقع گردد،

    و آن هنگامى است كه با تقوا و عفاف توأم گردد.

    يعنى در زمينه فراق و دست نارسى از يك طرف

    و پاكى و عفاف از طرف ديگر،

    سوز و گدازها و فشار و سختى‏هايى كه بر روح وارد مى‏شود

    آثار نيك و سودمندى به بار مى‏آورد

    از جمله آثارعشق نيرو و قدرت است.

    از كودن، تيزهوش مى‏سازد.

    عشق است كه از بخيل، بخشنده

    و از كم طاقت و ناشكيبا متحمل و شكيبا مى‏سازد.

    و در نتيجه قدرت حاصل از تجمع،

    همه از آثار عشق و محبت است.

    در عشقهاى حيوانى،

    تمام عنايت و اهتمام عاشق

    به صورت معشوق و تناسب اعضا و رنگ و زيبايى پوست اوست

    و آن غرايز است كه انسان را مى‏كشد و مجذوب مى‏سازد

    اما پس از اشباع غرايز، ديگر آن آتشها فروغ ندارد

    و به سردى مى‏گرايد و خاموش مى‏گردد.

    اما عشق انسانى،حيات است و زندگى،

    اطاعت‏آور است و پيرو ساز؛

    و اين عشق است كه عاشق را مشاكل با معشوق قرار مى‏دهد

    و وى مى‏كوشد تا جلوه‏اى از معشوق باشد و كپيه‏اى از روشهاى او

    حالت مجذوبيت اگر بجا بيفتد از بهترين حالات است

    و اين است كه تصفيه‏گر و نبوغ بخش است.


    تجربه نشان داده است كه؛

    آن اندازه كه مصاحبت نيكان و ارادت و محبت آنان در روح مؤثر افتاده است‏،

    خواندن صدها جلد كتاب اخلاقى مؤثر نبوده است‏!.

    چنانکه عرفا می گویند:

    مَنْ عَشِقَ وَ كَتَمَ وَ عَفَّ وَ ماتَ ماتَ شَهيداً..

    آن كه عاشق گردد و كتمان كند و عفاف بورزد و در همان حال بميرد، شهيد مرده است.

    مهر خوبان دل و دين از همه بى‏پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

    تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كشش ليلى برد

    من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه ذره‏اى بودم و عشق تو مرا بالا برد

    خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد 2

    ذکر این نکته ضروری است که:

    آثار مفيد داشتن يك مطلب است و قابل تجويز و توصيه بودن مطلب ديگر!

    بعضی خيال كرده‏اند كه اين مطلب قابل تجويز و توصيه هم هست، و حال آنكه نظر،

    تنها به آثار مفيدى است كه در شرايط تقوا و عفاف به بار مى‏آورد،

    بدون اينكه آن را قابل تجويز و توصيه بدانند، درست مانند مصائب و بلايا!

    به تعبیری،

    عشق به مانند مصیبت است وقابل توصیه نیست!
    1. مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج 16، ص240-254
    2. علامه طباطبایی(رضوان الله تعالی علیه)
     
    #5
  6.  

    pajoheshgar کاربر مجرب کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏25/02/2012
    ارسال ها:
    862
    تشکر شده:
    1,895
    امتیاز:
    93
    از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يـادگـاري كه در اين گنبد دوّار بماند
    عاقلان نقطه پرگــآر وجودند، ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
    ريشة عشق چيست؟
    عشق در اصل از "عشقه" اخذ شده و آن گياهي است كه به هر چيزي برسد، دور آن حلقه مي زند و مي پيچد و به تدريج آن را در احاطة خود در مي آورد، به گونه اي كه آن چه اين گياه دور آن پيچيده، ناپيدا مي‌باشد و آن چه چشم هر رهگذري را به خود جلب و معطوف مي دارد، گياه عشق است كه در فارسي به آن پيچك گويند.
    حقيقت عشق
    مجمع البحرين مي نويسد: عشق، حبّ و محبّت است كه از حد و اندازه تجاوز كند وانسان را از حال عادي خارج نمايد.
    توضيح مطلب: گاهي عاملي موجب مي‌شود كه فردي را دوست داشته باشيم، مثلاً فردي را در مراتب عالي ايمان و تقوا، خيرخواهي و عدالت گرايي مي بينيم. فطرت حقيقت گرا و كمال طلب انسان، آن فرد را به خاطر ويژگي هايش دوست دارد و به سوي او گرايش و تمايل پيدا مي كند، بدون آن كه نياز يا درخواستي از وي داشته باشد.
    گاهي ويژگي ها و كمالات آن فرد را عالي ترين ومحبوب ترين مي پندارد واو را نماد فضيلت مي بيند، از اين رو دلباخته و مجذوب وي مي گردد. او را الگو مي‌داند و به حكم عقل و انديشه مي‌خواهد به وي نزديك شود و با او ارتباط برقرار كند و راه هاي رشد و كمال و سعادت را از او بپرسد، يعني برقراري رابطة مراد و مريد.
    گاهي شيفتگي و دلباختگي از مرحلة پيش كه مرحلة "عقل و معرفت" است، افزون تر مي گردد، و با احساسات و عواطف عالي انساني آميخته مي‌شود و به اوج مي‌رسد و رابطة مريد و مراد به رابطة عاشق و معشوق تبديل مي گردد.
    به بيان روشن تر: حبّ و علاقه وقتي شدت پيدا كرد و به حد عشق رسيد، همانند پيچك، بر جان و روح عاشق مي پيچد و او را به تسخير معشوق در مي آورد.
    مرحلة عشق، مرحلة فنا است و از مراتب عقل و انديشه، و علم و معرفت برتر است، زيرا مرتبه انديشه و دانش، رتبة علت خواهي و پرسش گري است، ولي عاشق به رتبه اي از معرفت رسيده كه تسليم محض معشوق مي گردد.
    جذبه و رابطة برخاسته از عشق را نمي توان با چيزي مقايسه كرد، زيرا در آستان عشق، مفاهيم اموري چون سختي، مشكلات، شكست، پيروزي، غم و شادي دگرگون مي‌شود.

    ظرف معرفت عاشق، ذهن و عقل او نيست، بلكه قلب و سراسر وجود او است. ذهن و عقل بر فرض دريافت درست فلسفة آفرينش، ظرف معرفت ره يافتگاني از عالِمان و فيلسوفاني استكه تازه قدم در كوي دوست گذاشته اند، و هنوز در شعاع مغناطيسم پر قدرت و پرجاذبة عشق وارد نگشته اند.
    بود آسان زعشق كاري چندكه بود نزد عقل بس دشوار
    عاشق، فاني معشوق است، چون تصوير در آيينه. از اين رو مي‌گويد:
    بوسه و دشنام را يك يك بدهتا بدانم زان دوشيرين تر كدام
    امام خميني در غزل عارفانه و عاشقانه اش كه گويا مخاطبش حضرت ولي عصر(عج) باشد مي‌گويد:درد خواهـم،‌ دوا نمي خواهم غصه خواهم، نوا نمي خواهم
    عاشقم، عاشقم، مريض توامزين مرض من شفا نمي‌‌خواهم
    من جفايت به جان خريدارماز تو ترك جفـا نمي خــواهم
    از تو جانان جفـا وفـا باشدپس دگر من وفـا نمي خواهم

    عاشق مدارج و مراتبي از علم و كمال را پشت سر گذاشته و به معرفت خاصي - كه معرفت حضوري مي‌گويند - دست يافته است. در مسير شناخت حقيقت، آنچه را كه عارف عاشق مي فهمد، عالم و فيلسوف ادراك نمي كند، همان گونه كه مفاهمي رياضي دانشگاه را دانش آموز ابتدايي درك نمي كند. جالينوس حكيم[1] مي‌گويد: "در مغز انسان سه جايگاه ويژه وجود دارد: يكي مخزن تخيّل است، كه شاعران از آن بهره مي برند. دوم جايگاه فكر است، كه دانشمندان به آن وابسته است. سومي ظرف ذكر و ياد آوري است. عاشق هر سه ظرف را در اختيار مي گيرد. عاشق به كسي گويند كه لحظه اي خيال و فكر و ذكرش از معشوق جدا نيست. حافظ شيرازي گويد:
    نشوي واقف يك نقطه ز اسرار وجود تا نه سرگشته شوي دايره امكان را
    عشق قهّار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم از نور عشق

    [1]مجمع البحرين، مادة عشق.
     
    طاهر و مهرانه از این پست تشکر کرده اند.
    #6
  7.  

    حديد کاربر ماندگار کاربر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏14/03/2012
    ارسال ها:
    1,036
    تشکر شده:
    2,580
    امتیاز:
    0
    به اين جملات وامثال اينها دقت كرديم؟درسته كه كنايه است وفرط محبت را ميرسونه،ولي دروغ هم هست،كسي براي زنش ويا شوهرش نميمره ،فدا شدن يعني جان دادن،ايا همان لحظه زن بگه چاقو بيار سرتو ببرم تا فدايم بشي قبول ميكنه؟ بي تو هرگز و...همه از اين باب است

    اگر هر چيزيرا ان اندازه كه هست نشون بديم به مشكل برنميخوريم،

    هر چيز در زندگي بايد جايگاه خودش را بيابد ودر جايگاه خود قرار بگيرد
     
    #7